حس خوب امنیت (یک پست خانمانه!!)
راستش دیشب وقتی میخواستم بخوابم راجع به نوشتن این پست تصمیم گرفتم اما خیلی دیر بود! این بود که امروز از صبح دنبال یک فرصت بودم تا براتون این پست را بنویسم...
اولش باید بگم که این پست تقریبا یک پست خانمانه هست! البته آقایان هم میتوانند بخوانند!! اما روی صحبتم با خانم های هم وطنم هست که دیر یا زود به کانادا خواهند آمد...
از زمان نوجوانی همیشه احساس میکردم باید یک فرد یا وسیله دیگر همراه من باشد تا امنیت داشته باشم. مثلا" در دبیرستان همیشه سرویس به دنبالم میامد و با سرویس هم بر میگشتم. بارها شده بود که در عصرهای زمستان مسیر اندک پیاده شدن از سرویس تا خانه مان را میدویدم. در دانشگاه، از لطف مسئولین، برای رسیدن به دانشگاهم باید مسیر طولانی در یک منطقه پرت پیاده روی میکردم و به همین خاطر همیشه 3-4 نفر میشدیم و قرار میگذاشتیم و با هم آن مسیر را میرفتیم. بعد از ازدواج، چنانچه به دلیل سر زدن به مادرم مجبور بودم کمی دیروقت به خانه برگردم، حتما" شوهرم تا سر کوچه میامد. یعنی من از او میخواستم..... چرا؟؟؟ به دلیل اینکه هیچ وقت در هیچ کدام از مراحل زندگی ام احساس امنیت نداشته ام. با اینکه از نظر وجهه اجتماعی و تحصیلی دارای مرتبه بسیار خوبی در جامعه بودم، همیشه در محل کار از اینکه میدیدم بقیه میدانند متاهل هستم خوشحال بودم. خیلی وقت ها فکر میکردم اگر به هر دلیلی بخواهم از شوهرم جدا شوم، آیا رفتار مدیرعاملم همین خواهد بود؟!! وقتی رفتار همکارهای مرد را با دختران مجردی که حاضر به دادن باج نبودند می دیدم جوابم را میگرفتم.... نه..آن مردم هیچگاه برای من "زن" ارزش "حقیقی" قائل نبودند.
در همان جامعه، چنانچه تصمیم بگیری از شوهرت جدا شوی، هجومی از سوالات بی پایان به ذهن یک زن میرسد... محل کارم را چه کنم؟ کجا زندگی کنم؟؟ با پدر و مادرم که نمیشود دوباره زندگی کنم...خوب میرم یک خانه اجاره میکنم..اونوقت همسایه ها را چه کنم؟؟؟ دوستانم...؟؟ آیا مرا همچنان مانند سابق میپذیرند و به خانه های خود راه میدهند؟ و .........................
و همین احساس عدم امنیت در جامعه باعث میشود یک زن سالها و سالها در کنار مردی زندگی کند که هنوز از ادامه زندگی با او اطمینان ندارد.... خیلی دردناک است... انگار که میدانی باید یک تصمیم بگیری اما نمیتوانی و این همیشه آزارت میدهد و یک بغض کهنه برایت به یادگار میماند. و چه دردناک تر است آن ارتباطی که یک سر آن اجبار و دودلی باشد...برای آن دسته از زنانی که بچه هم دارند، قصه دیگر قصه سوزناکی خواهد بود.......زن تا آنجا که نفس دارد و بتواند، میماند..فقط به خاطر بچه اش که میداند چه بر سرش خواهد آمد در آن دادگاههای بی پایان...
زمانی که برای کارهای اداری اولین روزهای ورود به جاهای مختلف میرفتیم زنهای ایرانی زیادی را میدیدم که مانند ما تازه رسیده بودند، نگاههای همه مان مثل هم بود. همه مان یک جوری پشت مردهایمان قایم میشدیم. یکی کم یکی زیاد. چشمهای همه مان دودو میزد. با یک کوله بار ترس از آن مملکت آمده بودیم خوب....حق داشتیم...
به نظر من اولین و زیباترین حسی که یک زن بعد از ورود به این کشور پیدا میکند، حس خوب امنیت است. این حس است که به زن اجازه میدهد کم کم سرش را بالا بیاورد و اطرافش را بهتر نگاه کند. دیگر قوز نمیکند تا مبادا کسی اندامش را زیر نظر داشته باشد... آنچه را که عمیقا" دوست دارد بپوشد وقتی که میبیند هیچ کس نگاهش نمیکند، کم کم صدای خنده هایش بلندتر میشود. راحت قهقهه میزند، میدود، عکس میندازد، دیگر نمیترسد..... این جامعه و این مردم به "من زن" احساس هویت میدهد...
و در اینجا است که یک زخم کهنه سر باز میکند...... آن زنی که تا دیروز ترس از تنهایی و بی هویتی داشت، در اینجا از نظر روحی قدرت پیدا میکند... دیگر نمیخواهد با مردی باشد که دوستش ندارد!! اینجا دیگر همه او را به عنوان یک زن قبول دارند، از تاریکی، از مرد همسایه، از آزار در محیط کار و .... نه..دیگر نمیترسد... قضیه به همین سادگی است!!!!
دوستی چندی قبل در قالب نصیحت به خانواده ها هشدار داده بود که بنیان زندگی ایرانیها اینجا متزلزل است. جدا از قبول یا رد آن، میخواهم این را هم اضافه کنم که این به دلیل احساس خوب امنیتی است که زن در اینجا پیدا میکند و چون سالها خفه بوده و حرفی نزده است، هر حرفی از او مانند یک فریاد خواهد بود..
دلم میخواهد به این بحث به عنوان یک مطلب کلی نگاه کنید و همگی آن را به خود تعمیم دهیم. به اعتقاد من زن و مرد باید قبل از مهاجرت سنگ های خود را با هم وا بکنند.... اینکه آیا میخواهند با هم بمانند یا نه؟ شاید به نظر مسخره بیاید اما چنانچه 1% هم در این موضوع شک دارین مهاجرت نکنید! اگر هم میکنید خود را برای جدایی زود هنگام از همسر خود آماده کنید....چون این یک حس مشترک خواهد بود برای همه ما زنها... پیش خواهد آمد..دست کسی نیست..
من و همسرم قبل از آمدن و مهاجرت حرفهایمان را با هم زده بودیم و میخواستیم با هم بمانیم. این تصمیم قلبی و خودخواسته و آگاهانه بود. این تصمیم را هیچ عاملی حتی آزادی ها و امنیت هایی که برای من بوجود آمده است نمیتواند عوض کند. اما با اینحال گاهی اوقات فکر میکنم الان چقدر ارتباطمان قوی تر و سالم تر هست، زمانی که هر دو بی هیچ اجباری و قید و بندی از امنیت و آسایش دیگری لذت میبریم...
و تمام اینها را آن حس امنیت به من داده است، آنرا دست کم نگیرید. من که با هیچ چیزی در دنیا آنرا عوض نخواهم کرد!
شاد باشید
---------------
- متن زیر کامنت آقای بهمن عزیز از وبلاگ میریم کانادا بود که متاسفانه با جوابی که دادم تعداد حروفش خارج از استاندارد بود. در اینجا میگذارم. با تشکر از توجه همه دوستان:
سلام سمیرا خانم عزیز
این مطلبتون خیلی دقیق و عالی نوشته شده. من رو یاد یه کتابی انداخت که چند سال پیش می خوندم. اسم کتاب جامعه شناسی سیاسی بود نوشته آنتونی گیدنز.
توی این کتاب خوندم که نوشته بود رابطه زوجین در جوامع سنتی بر اساس یه سری فاکتورهای خیلی متعدد بود. مثلا زن از نظر اقتصادی، امنیت، شخصیت اجتماعی و ... به شوهر خودش وابسته بود.مرد هم برای اینکه در جامعه روش حساب باز کنن حتما باید متاهل باشه. زن در صورت طلاق هزاران مشکل براش پیش میاد و مرد هم مشکلاتی رو خواهد داشت اما در جوامع مدرن،اینطور نیست. زن و مرد به هم نیاز اقتصادی ندارن. شخصیت اجتماعی هر دوشون فارغ از اینکه متاهل باشن یا مجرد یا طلاق گرفته، در هر صورت مورد احترام هست. اونها در صورت پایان دادن به رابطشون از طرف جامعه شماتت نمی شن بنابراین نتیجه گرفته بود وقتی توی جوامع مدرن زن و مردی زندگی با همدیگه رو انتخاب می کنن، این انتخاب تحت تاثیر عوامل جانبی نیست و فقط عشق هست که رشته پیوند اونها رو محکم می کنه. این مساله فقط در مورد زن و شوهر نیست. بلکه مثلا رابطه والدین و فرزند هم همینطوره.
در نهایت آنتونی گیدنز نتیجه می گیره که روابط در جوامع مدرن روابط نال هستن و بر پایه عشق بنا شدن، اما در جوامع سنتی ممکنه دو نفر از هم متنفر باشن، اما تحت تاثیر عوامل جانبی، مجبور به تحمل همدیگه باشن.مهاجرت ما از ایران به کانادا یکباره ما رو از وضعیت جامعه سنتی به جامعه مدرن منتقل می کنه و حتی در ماه های اول می تونه کمی ما رو گیج و سردرگم هم بکنه.
ما که به هوای آلوده عادت داریم، ممکنه توی هوای پاک بیمار هم بشیم!
--------------------------
سلام دوست قدیمی
لطف دارید.با متن نوشته تان موافق هستم.باید دید بیماری را به چه چیزی اطلاق میکنیم. بله اگر زن یا مرد به بی بند و باری کشیده بشوند، بله نشانه بیماری فرد است و مورد قبول هیچ کس نیست. اما اگر زن به دنبال حقوق خود برود، دیگر از چیزی نترسد و خیلی از ناحق ها را تحمل نکند که تا قبل از آن بنا به شرایطی که گفتم تحمل میکرد، این دیگر بیماری نیست. آقایونی که در ایران هم به حقوق همسر خود احترام میگذاشتند در اینجا مشکلی ندارند. مگردر مواردی که زن از نظر شخصیتی آنقدر دچار مشکل است که ظرفیت احترام را ندارد که این داستانش جداست.
خیلی ممنون از اینکه به ما سر میزنید. آنطور که شما را از نوشته هایتان شناخته ام فرد فرهیخته ای هستید..نگران نباشید شما در این آب و هوا بیمار نخواهید شد!!
با درود
در مونترال کاناداییم..زمانی مثل بقیه در جستجوی تجربیات و حرفهای گفته و نگفته بودیم..دغدغه هایمان مانند شما بود..شما که این روزها قصد ترک خانه کرده اید..روایت ها و دلمشغولی هایمان در این وبلاگ به مانند دفتر خاطرات کودکی، محلی میشود تا بعدها با مرور آن لبخندی هر چند کمرنگ بر لبانمان بنشیند... با ما در این راه همراه باشید دوستان عزیز