آشنایی با یک ایرانی موفق..از توجه شما سپاسگزارم آقای معظمی

دوست عزیزی به نام آقای معظمی برای من در کامنتی، آرزوی موفقیت کردند و لطف نموده مقاله ای رو درخصوص تجربه خودشان در پیدا کردن کار در مونترال برایم ارسال نموده اند... حیف بود چنین مقاله ای در کامنتها گم شود... حتما" آنرا بخوانید و به توصیه های ایشان عمل کنید :

http://www.nouvelleshochelagamaisonneuve.com/Emploi/2009-02-26/article-745317/DIran-a-vol-dHirondelle/1

  Pour les nouveaux immigrants, Kia Moazami a ce conseil: « Restez positifs. En tout temps. On entend souvent dire que sans une reconnaissance de nos études ou de notre expérience de travail, on ne trouvera pas d’emploi intéressant au Québec. C’est vrai que le marché du travail est difficile ici, mais il faut rester positif, avoir de bons contacts et trouver les ressources pour nous aider. »

نسل نیمه سوخته

دوستان عزیزم درود!

 

سال نوی خورشیدی بر همه شما مبارک و میمون!

امیدوارم سال جاری، برایتان سرشار از برکت و شادی و خبرهای خوب باشه ....

همونطور که میدونین تا چندماه دیگه درس ما تموم میشه و میریم که به امید خدا یک کار خوب در همین مونترالی که اینقدر میگن کار نیست پیدا کنیم!

هر چه زمان بیشتری میگذرد به درست بودن تصمیمی که برای مهاجرت گرفتیم بیشتر پی میبریم.

این کشور و این فضا، برای من محیط امنی رو برای ابراز وجود فراهم کرد، از همون روز اول در همون دفتر مهاجرت توی فرودگاه سایه نامحسوس حمایت را احساس کردیم... اون ترسی که همیشه در کشور خودم از آینده داشتم کم کم از بین رفت... دردا که باید چنین اعترافی کنم... دردا که یک روز، حتی یک روز در کشوری که در  اون به دنیا اومدم چنین احساسی رو تجربه نکردم.... کشورم به من حس ترس، ناامیدی، خشم، اخم و بی ثباتی و بی اخلاقی را یاد داد.... و ما اینجا، با تعجب، جامعه ای رو دیدیم که مانند ما نبودند... اما ما رو در خودشون پذیرفتند... به مثل کودکی که تازه راه رفتن رو یاد گرفته، الفبای آزاد بودن رو آموختیم و لذت بردیم... و مانند همون کودک از لحظه به لحظه این اکتشافها ذوق کردیم...در اونجا هر دو درآمدهای بسیار بالایی داشتیم اما شاد نبودیم... در اینجا با اینکه درآمدی نداشتیم اما احساس خوبی داشتیم....

اینجا کسی به آرزوهایم نخندید... اینجا کسی به من نگفت چه بپوشم و چه بگویم...اینجا کسی برایم پشت پا نگرفت، گفتم خسته ام، دستم را گرفتند.... کسی از من درخصوص مسائل خصوصی زندگیم نپرسید...کسی در جلد دوست از من و سادگی هایم سوء استفاده نکرد... کسی غیبت نکرد، تهمت نزد...مسخره نکرد...

در اینجا انسان بودن را تمرین کردیم.... دوست داشتن را، خندیدن با صدای بلند، محبت به حیوانها....

صدالبته ، در هر جمع و جامعه ای افراد نامربوط هم پیدا میشن..اما مساله اینه که این جامعه، اون افراد رو طرد میکنه... غالب حاکم بر جامعه، بی قانونی و بی اخلاقی رو نمیپسنده....

در کالج ما دو قسمت وجود داره یکی کالج به معنای عمومی اون برای نوجوانها و یکی هم برای ما... چند روز پیش برای کاری به قسمت اونها رفتم... فقط بگم که نمیدونم چقدر طول کشید که من بی صدا و با حسرت مشغول نگاه کردن به اونها بودم... به دنیایی که به اندازه کهکشانها با دنیای ما فاصله داشت.... لباسها، خنده ها، ارتباطها، ورزش ها، احترام ها و .......... اوووووووووووه...خیلی تفاوت بود... اونقدر که برای لحظه ای با یادآوری روزهایی که من در سن اونها گذروندم، اشک در چشمانم حلقه زد و آهی عمیق از دلم جاری شد....

شاید روزگار و سرنوشت بر این بود که قسمت زیادی از زندگیم رو با عنوان "نسل سوخته" یدک بکشم اما بسیار بسیار خوشحالم از اینکه با این تصمیم، باقی عمرم رو که نمیدونم چندسال هست، اونجور که دلم بخواد زندگی میکنم.... شاید بهترین توصیف برای ما که مهاجرت میکنیم، "نسل نیمه سوخته" باشه....

پروردگارا،

در این سال نو، دل همه مردمم را شاد کن، منتظران رو به آرزوهاشون برسون

برکت رو به زندگی ها برگردون...

سلامتی را از ما نگیر... آرامش را به قلبهای ما جاری فرما...

باز هم برایتان سالی سرشار از نیکی، شادی، سلامتی و خبرهای خوش آرزو داریم

=============

دوست عزیزی که اطلاعات مربوط به پرستاری میخواستی، سایت اون دوستمون را پیدا کردم 

http://www.ic-nurse.com/