یک پست مفید برای مهاجران
میدونم که خیلی دیر به دیر مینویسم..اما باور کنید هر مساله ای را که بهش بر میخورم گوشه ذهنم یادداشت میکنم تا توی پست جدید براتون بنویسم تا براتون مفید باشه!![]()
خوب...سعی میکنم امروز چند تا موضوع را با شما مطرح کنم که به نظر خودم خیلی مهم هستند و خوب، برای ما اتفاق افتاده و اینجا مینویسم که حتی المقدور برای شما اتفاق نیفته...
1- اول از همه مدتی بود میخواستم از یه موضوعی که میدونم برای همه ما خیلی مهمه بنویسم تا اینکه یک ایمیل وادارم کرد که حتما بنویسم...نمیدونم چقدر آشنایی دارید با یک گروه در یاهو به نام iraniansinmontreal که منم عضوم و اونایی که سوال دارند سوالاشونو مطرح میکنند و ایرانی هایی که جوابشو میدونن لطف میکنند و جواب میدهند.... خوب تا اینجا مساله مهمی اتفاق نیفتاده... اما چند روز پیش از یک هموطن ایمیلی دریافت کردم توسط گروه با خلاصه این مضمون که : من و خانمم ایران کار خوبی داریم اما دودل هستیم برای کانادا اقدام کنیم یا نه؟؟؟ و از ما که اینجاییم نظر خواسته بود... بگذریم که طبق معمول، توی پیج دعوا هم راه افتاد!!
(اینقده که ما دمکراتیم و برای نظر مخالف ارزش قائلیم!!!!) جوری که اون بنده خدا دوباره ایمیل زد که ای بابا چرا هرکدوم یک چیزی میگین!!! هاهاها...
من بدتر گیج شدم..!!!!
خلاصه من جوابی به اون ایمیل ندادم چون حوصله جواب دادن به بقیه و بحث با افرادی که مثل من فکر نمیکنند را نداشتم!بهشون احترام میذارم اما بحث نمیکنم چون عقیده یک نفر با توضیحات من عوض نمیشه!!![]()
اما واجب دیدم اینجا برای بچه هایی این وبلاگ رو میخونند یک توضیح مختصری در این مورد بدم...ببینین...جواب دادن به این مدل سوالها خیلی سخته....چون این مساله خیلی خیلی خیلی خیلی شخصیه و به خود طرف مربوط میشه..برای شما که میخواهید مهاجرت کنین اولین و مهمترین امر اینه که خودتون جواب این سوال رو در خودتون پیدا کنین... بنشینین و نکاتی که توی زندگی دنبالش میگردین لیست کنین... بعد یه مقایسه کنین...ببینین آیا معیارهاتون و اهدافتون اونقدر بزرگ هست که به خاطرش بخواهین این کار رو انجام بدین؟ با خودتون صادق باشین...این مهم ترین سواله که اگه جوابش رو خودتون پیدا نکنین تا ابد توی این دودلی خواهید موند که کار درستی کردید یا نه؟ من خودم رو براتون مثال میزنم:
۱- برای من احترام به زن و حقوق برابر با مرد بسیار ارزشمند بود
۲- برای من رشد فرزند آینده ام در یک کشور آزاد بسیار مهم بود
۳- من هیچوقت آدم تجمل گرا و مادی نبودم. توی ایران هم از تجمل فراری بودم. ارزش افراد برام، هیچ وقت میزان ثروت اونا نبود. همیشه اهل صرفه جویی و پس انداز کردن بودم..هیچ وقت به شوهرم بابت شرایط سخت مالی سرکوفت نزدم...یه جورایی به این مدل زندگی عادت داشتم...
۴- از محیط کارم بیزار بودم. چون مدیر تحصیلکرده خارجکی ما به بهانه زن بودن، هزاران بار حقوق مسلم من را زیر پا گذاشت. فرصتهای پیشرفت را از من گرفت...چون محیط کارم یک محیط خاله زنکی تمام عیار بود..آنی موفق بود که بیشتر به مدیر نزدیک میشد...من میدیدم و زجر میکشیدم
۵- دوستان کمی داشتم. چون میشکستم از دوستانی که هزاران نقاب داشتند...دنبال انسان میگشتم..آدمیزاد...یک آدم ساده..بی غل و غش
۶- از ترافیک تهران بیزار بودم از اینکه ماشینم را پارک کنم و با آژانس برم تنها و تنها به دلیل عدم امنیت و مزاحمت ها و گرفتاری ها و اینکه مدام باید فحش بدم به بقیه، دندونامو روی هم فشار بدم و حرص بخورم!
۷- دلم هوای تازه میخواست...تا گیسوانم را در آغوشش رها کنم..تا نفس بکشم...بدون ترس...آنچه دلم میخواهد بپوشم...آنجور که دلم میخواد راه برم...بخندم، گریه کنم و .... زندگی کنم..بدون اینکه کسی ذره ای کار به کارم داشته باشه..
۸- من و شوهرم شخصیتا اهل ریسک و بلندپروازی هستیم... سختی ها ما رو آزار نمیدن وقتی میبینیم ما رو به هدفمون نزدیکتر میکنن...
و ....
در نتیجه این موضوع برای من روشن بود که من اینجا را دوست خواهم داشت...کما اینکه الان دارم!
پس:
۱- اگه اهل چشم و هم چشمی، تجمل گرایی، ولخرجی، غر زدن، ماندن و استراحت کردن در خانه!، سرکوفت زدن به شوهر و مقایسه زندگی خود با دیگران و ..... هستید، مسلما همان در ایران بمانید خیلی بهتر است!!!![]()
۲- اینجا زندگی چندسال اول سخته....خیلی سخته...برای ما که همه به نوعی کارهای خیلی خوبی داشتیم و یک زندگی تقریبا منظمی را تازه در راه داشتیم، دوباره از اول شروع کردن خیلی سخته... وای به روزی که زبانتان هم (حداقل انگلیسی) در سطح خوبی نباشد!!!
۳- بازم تکرار میکنم زوجها سنگاتونو با هم وا بکنین...اینجا آدم از لحاظ روحی ضعیف تر میشه و آستانه تحملش میاد پایین...اینجا جای حل کردن مشکلات زندگی مشترک نیست!
۴- مطمئن باشید اگر ۳-۴ سال زحمت بکشین، خریدها رو با برنامه انجام بدید و برای پولتون برنامه ریزی داشته باشید قطعا بعد از این مدت موفق خواهید شد...هر دو کار پیدا خواهید کرد و زندگی قابل قبولی خواهید داشت...اینجا سیستم جالبی داره...مردمش دنبال پول بیشتر نیستند...چون میدونن هر چی بیشتر درآمد داشته باشند، بیشتر باید مالیات بدن....به معنای واقعی زندگی میکنند...
حرف در این مورد زیاده...فکر کنم خلاصه مهم فکرامو براتون گفتم... اما خود ما چه میکنیم؟؟؟![]()
- کلاس فرانسه ترم اول من و ترم دوم آقای همسر تموم شد و ظرف یک ماه آینده کالج ما شروع خواهد شد به امید خدا.... اینهم از اون برنامه ریزی ها بود که گفتم...چون با کمک هزینه کلاس فرانسه نمیشه یک زندگی دو نفره را چرخاند اما با کمک هزینه دانشجویی چرا.... و اینکه هر دو تصمیم داریم فرانسه را در این مدت تحصیل به صورت پاره وقت دنبال کنیم...
- کالج هایی که دوست عزیز "رادیو کانادا" اعلام کردند کامل و بی نقص هست... از تو همونا میتونین رشته و کالج مورد نظرتونو انتخاب کنین...به نظر من انتخاب این دوره های کوتاه مدت یکساله در کالج بهترین گزینه هست. چون هم خیلی زود تموم میشه هم خیلی کالج ها خود را متعهد به پیدا کردن کار برای شما میدونن ... در حقیقت این کلاسها از طرف وزارت کار کبک اعلام شده...
- دانشگاه کنکوردیا یکی از بی نظم ترین و بی در و پیکر ترین دانشگاههاست! حتی از دانشگاه آزاد خودمون هم بدتره!!!
بی هیچ دلیل موجهی منو ریجکت کرد و مسخره این بود که بعد از ریجکت کردن، یک نفر هم پاسخگو نبود.... متاسفانه...من که توصیه میکنم اون تفکر ایرانی فوق لیسانس و دکترا رو فراموش کنین...اینجا یک دوره کوتاه مدت بگذرونین و برین سر کار....
اوووووووووووووووووه....چقدر نوشتم!!!!
برای امروز بسه!!!! سوالی داشتید بپرسید! انرژی یادتون نره بچه ها..!!!
در مونترال کاناداییم..زمانی مثل بقیه در جستجوی تجربیات و حرفهای گفته و نگفته بودیم..دغدغه هایمان مانند شما بود..شما که این روزها قصد ترک خانه کرده اید..روایت ها و دلمشغولی هایمان در این وبلاگ به مانند دفتر خاطرات کودکی، محلی میشود تا بعدها با مرور آن لبخندی هر چند کمرنگ بر لبانمان بنشیند... با ما در این راه همراه باشید دوستان عزیز