خداحافظ تا کانادا

دوستان عزیز سلام،

 حکایت هجرت مانند حکایت دنیای موجود و دنیای آخرت است. هزاران سال است افراد زیادی آمده اند و رفته اند، برخی حتی کتاب آورده اند و در مورد دنیای دیگر توضیح داده اند...

اما ما همچنان گیج و منگ مانده ایم از خوانده ها و گفته ها و شنیده ها که آیا درست میگویند؟ آیا بهشت و جهنم وجوددارد؟؟ آیا رحمت است یا سیخ داغ و قیر و خشم و غضب؟؟؟

کدام یک از ما میتواند ادعا کند که تصویر درستی از آن دنیا دارد؟؟؟ ما که نداریم..میدانید چرا؟؟ چون تجربه مشابه نداشته ایم..چون ندیده ایم تصویر عینی آنرا..چون فقط شنیده ایم... تصمیمی که سالهاست در این خصوص گرفته ام این است که این بندها را از فکر و ذهنم باز کنم..به جای ترس از آن دنیا و مجازاتها و ... سعی کنم فقط انسان باشم و صبر کنم زمانی که وقت رفتن رسید، ناخودآگاه چه بخواهم چه نخواهم واقعیت را خواهم دید!!! خواهم فهمید ماجرای سیخ و قیر واقعی بوده یا برای سرکار گذاشتن ما؟!!!

حالا حکایت هجرت در ابعادی کوچکتر، به همین شکل درآمده است...یک عده رفته اند و هریک بنا به دلایل خود از مکانی دیگر میگویند...به تعبیری "هرکسی از ظن خود شد یار من"...

یکی میگوید بد است، دیگری میگوید خوب است. عده ای بیمار هم لاینقطع مشغول مزخرف گویی و دروغ پردازی هایی هستند که مرغ پرکنده خنده اش میگیرد!!! اینان را میشناسم..حرفها و چهره هایشان برایم آشناست... چون نمونه شان را سالهاست به عنوان معلمان اخلاق در دوران تحصیل از دبستان تا دانشگاه دیده ام و در حال حاضر بر کشورم که میدانیم و میدانید...با اینان کاری نیست...

در این مدتی که وبلاگ نویسی میکردیم، ناخودآگاه با دوستان و بالطبع آن با وبلاگهای آنان آشنا شدیم که از آشنایی با آنان بسیار لذت بردیم... و قطعا" قصد داریم این دوستی را به شکلی عمیق و عملی در کانادا نیز با برخی از آنانکه افکارشان بیشتر شبیه ماست ادامه دهیم...

اما شما به شخصه چقدر اطلاعات مفید از سایتهای مهاجرتی کسب کرده اید؟؟ آیا صرفا" اینکه بدانید چه چیزهایی با خود ببرید کافی است؟؟ آیا از لحاظ روحی آمادگی رویارویی با مشکلات را پیدا کرده اید؟؟؟ آیا مشکل زبان خود را برطرف کرده اید؟؟؟؟ آیا هنوز هم هستند افرادی که فکر میکنند حتی با بهترین مدرک دانشگاهی ایران، در آنجا حداقل برای چند سال اول کار مشابه در ایران را خواهند داشت؟؟ آیا واقعا" فکر میکنید به بهشت میروید؟؟؟ متاسفانه اینها را در سایتهای ایرانی ها میبینم.... میبینم و متعجب میشوم و افسوس میخورم...

شاید برای آن دسته از دوستان که خودشان و بدون وکیل اقدام کرده اند بسیار هم خوب باشد اما برای امثال ما که کلی پول بی زبان را به دست وکیل داده ایم، چیزی فرق نخواهد کرد... تنها بر اضطرابمان افزوده است. 

تصمیم گرفته ام آن تئوری را که در مورد آن دنیا در ذهنم پیاده کرده ام، در این مورد هم انجام دهم!!! موضوع اصلا" پیچیده نیست! زمانی که به کانادا برویم همه چیز را خواهیم دید...!!! به همین سادگی! یا خوشمان میاید و ماندگار میشویم یا خوشحال از فرصتی که داشتیم و جرات استفاده از آنرا نیز، با کسب یک تجربه بزرگ برخواهیم گشت! و دیگر مثل بیشتر افراد مثل پدرانمان در سالها بعد با حسرت نمیگوییم اگر رفته بودیم ال میشد و بل میشد و ما خدا میشدیم و ...

متاسفانه قدرت تجسم سازی و خیال پردازی و عادت به تفکرات منفی ذهن انسان بسیار زیاد است. وقتی یک پست منفی میخوانیم، ذهن برای خودش میرود، میرود، میرود و تا ترا دیوانه نکند نمی ایستد!!! چیزهایی را تصور میکند که شاید هیچگاه اتفاق نیفتد!!! تجربه اش را نداشته اید؟؟ آیا با خواندن یک پست روزتان خراب نشده است؟؟ آیا تا صبح بابت خواندن یک پست بیدار نمانده اید؟؟؟ باید تمرین کنیم کنترل ذهن خود را خود به دست بگیریم. تصمیم داریم ضمن احترام به همه دوستان، از این زمانی که داریم، برای تقویت هر چه بیشتر زبان چه انگلیسی و چه فرانسه استفاده کنیم تا بعد از رفتن مثل اکثر ایرانیان کانادا کاسه چه کنم چه کنم دستمان نگیریم...

پس دوستان، این وبلاگ را اگر قسمت شد و رفتنی شدیم، در کانادا ادامه خواهیم داد..آنهم نه در هر شرایطی...اگر مطلبی دیدیم یا شنیدیم که ایمان داشتیم میتواند برای آنهایی که هنوز اینجا هستند مفید باشد مینویسیم... وگرنه دلتنگی ها، سختی ها و انرژی های منفی خود را با بقیه تقسیم نمیکنیم... شاید برای برخی، همان اثر مخربی را داشته باشد که برای ما داشت ...و ما اینرا نمیخواهیم...

 از اینکه این مدت ما را دوست داشتید، برایمان دعا کردید، نوشته های ما را خواندید، با ما خوشحال شدید و یا ناراحت، از همه اینها بی نهایت سپاسگزاریم... برای همه شما عزیزان آرزوی رسیدن به آرامش و نیز رسیدن به آرزوهای خوبتان را داریم و همه شما را به منبع انرژی آفرینش میسپاریم...

شاد باشید و فعلا" خدانگهدار تا کانادا!

عجب احساس لطیفی  است مرا(آقای همسر)

سلام به تمام دوستان ندیده

 

خیلی وقته خودمو عادت دادم به نخوندن پست های تمام دوستانی که نزدیک ۲ ساله عادت خوندن مطالبشونو رو در خودم حفظ کرده بودم!!!!!تو محل کارم نشسته بودم هوس کردم ترک عادت کنم و چند سایتی رو از نظر بگذرونم٬وقتی خبر انجام کارهای چند نفر از دوستانو که خوندم اینقدر خوشحال شدم که یههو احساس لطیفی بهم گفت الان میخوای گریه کنی بعدش دیگه هیچی خاطرم نیست جز شنیدن صدای اذان.......آدم چندان مذهبی مسلکی نیستم ولی این حسم به عنوان اولین و زیبا ترین حس سال ۱۳۸۹ تو ذهنم برای خودش جایی بس...............باز کرد٬اینقدر قشنگ بود که حیفم اومد همتونو از صمیم قلبم از اوون ته تهش دعا نکنم٬ همتونو با تمام وجودم حس کردم٬...........برای همه دوستانم از خدا  صبر و حوصله طلب میکنم.

راستی بنده کمترین و مهربان همسر همتونو  خیلی دوست داریم.تو رو خدا شما هم ما رو دعا میکنید؟؟

سرما!

هرکس که دمای شهرش حداقل یک درجه از تورنتو گرمتراست این سوال را از من می پرسد.

 

” شما با سرمای آنجا چه می کنید؟ ”

دوست عزیز. این چه سوال بی معنی است که می پرسید؟ لطفن خودتان فکر کنید که با سرما چه کارهایی می شود کرد؟

 رویش تمرکز می کنیم گرم شود.

می فروشیمش به مردم نواحی استوایی جایش آناناس می گیریم .

هفته ای یکبار سفره ” یا ابن هاویه ” می اندازیم.

 مرتب گاز گل خانه ای تولید می کنیم که کره زمین گرم شود و تورنتو هاوایی شود و شهر شما سقز .

در طول زمستان از غذاهای نفاخ تغذیه می کنیم تا بوسیله باد روده هایمان به گرم شدن شهر کمک کنیم.

و …

چون ابله نیستم و بار ترحم و” تحقیر هوایی”  را در این سوال حس می کنم. فلذا پشت همین تریبون اعلام می کنم. من که پنجاه درصدم اردبیلی است و پنجاه درصد نروژی به شدت از سرما لذت می برم. چرا؟ زیرا پشه نداریم . سوسک پرنده نداریم. بهانه داریم که مرتب اسپرسو کنیاک بزنیم . کلاه و شال گردن و چکمه بپوشیم که شیک بشویم. آتش روشن بکنیم. مرتب همدیگر را در آغوش بکشیم. خیابان خواب نداشته باشیم. بجای راه رفتن هروله کنیم. گونه های گل انداخته داشته باشیم. و مانند اسکیمو ها قدر تابستان را بدانیم. و همه شبهای تابستانمان را تا دیروقت در کافه بنشینیم و آبجو بخوریم یا در خیابان برقصیم. چون می دانیم که زمستان در راه است  و ما باید با سرمایش یک کاری بکنیم.

منبع: http://piaderou.com/

 

 

سرشار از شوق رفتنم....

نمی دونم شما به این موضوع اعتقاد دارید که اگه قرار بر این باشه که یک اتفاقی بیفته، همه عوامل دست به دست هم میدن اما وای به روزی که قرار بر این نباشد..!!!

اما برای من حداقل الان این موضوع کاملا" صدق میکنه که :

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا من هر روز هر چه بیشتر از اینجا، از سرزمینم، از مردمم، از دوستانم، از همه لحظاتی که در حال گذران آن هستم بیشتر دلزده شوم...

حقیقتا" من مال اینجا نیستم، حرف این مردم را نمی فهمم...از بودن و هم صحبتی با این مردم زجر میکشم، اهل چاپلوسی نیستم، نمیتوانم زیرآب کسی را بزنم، رانندگی این مردم دیوانه ام میکند، از این دید و بازدیدهای سالیانه بالاجبار بیزارم، نمیفهمم چرا سریال های تلویزیون که نام کمدی دارند از قبر حرف میزنند، چرا زنان را یا مرفه بی درد با شکل و شمایل نگار فروزنده نشون میدن یا چادر به کمر و مفتش همسایه ها.... پس ما جزو زنان اینجا نبودیم، درس نخوندیم، کار نکردیم؟ مدیر نشدیم؟ با تبعیض های بیشمار بین زن و مرد محیط کارمان مبارزه ای ناجوانمردانه نکردیم؟؟؟؟؟ تهمت ها نشنیدیم؟؟

نه...قطعا" نه اینها از من هستند نه من از اینان...

از این همه ریای مردم حالم به هم میخوره..از اینکه مردم اجازه میدن به خودشون از خصوصی ترین مسایل زندگی بقیه سوال کنند، از اینکه پشت ماشین خودم هم احساس امنیت نمیکنم، از اینکه مردان مملکتم را میبینم که به خود اجازه هرکاری و هر نوع برخوردی را با زن میدهند، از این که ناتوانی و ترس برخی زنان اطرافم را در مقابله با رفتارهای مردان میبینم...از اینکه از الان اضطراب اینو دارم که چطور گرمای تابستون و با وجود مانتو و روسری تحمل کنم، از دویدن و دویدن و هیچ وقت نرسیدن، از درس خوندن و قبول نشدن در کنکور، از همه اینا بیزارم... 

ای خدا....مگه میشه اینهمه تناقض؟؟؟ این همه نا همگونی؟؟؟؟

دوستی داشتم شب رفتنش فقط میخندید...بعدا" بهش گفتم بابا همه شب رفتنشون گریه میکنند اون شب تو چرا میخندیدی؟!!!! الان دارم به یک نتایجی میرسم!

دلم سرزمین تازه میخواد، شهر تازه، هوای تازه، مردم تازه، دانشگاه تازه، دوستان تازه، کار تازه، برنامه ریزی خرید خانه تازه که اینجا توی کشور خودم مثل حبابی روی آب ترکید...

وبلاگ یکی از مهاجران را میدیدم دیدم بنده خدا بعد از چندماه دقیقا" برعکس همه اون چیزهایی را که بالا گفتم در مورد کانادا گفته!!! بابا مگه ما از زندگی چی میخواهیم؟؟؟ آهای کانادا ترا به خدا همونجوری که اون آقا گفته بمونیاااااا تا ما بیاییم!!!! به خدا همه اون چیزایی که برای بقیه دنیا حکم بدیهیات رو داره برای ما شده آرزو و عقده... 

حقیقتا" سرشار از شوق رفتنم.... دلم پر میزنه برای پر کشیدن و رفتن... اینو از روی احساس نمیگم...زمانی که اقدام کردیم این اطمینان را نداشتم... اما حالا...هیچ وقت حتی زمانی که رفتم هم از من نخواهید شنید که از رفتن پشیمون شدم...اتفاقاتی که افتاده منو در درستی تصمیمی که گرفتم هر چه بیشتر مطمئن کرده ... مشکلاتش را هم به جان خریدارم... اینهمه سال اینجا جون کندیم بقیه اش را هم اونجا میکنیم!!! نهایتش اینه دیگه....!!!

....

پ.ن: از این ترسی هم که باعث شد قسمتی از متنم را برای جلوگیری از ایجاد هرگونه مشکلی و برخلاف میل باطنی ام حذف کنم هم، بیش از همه بیزارم...  

 پس دیگه ازم نپرسید چرا اینقدر سرشار از شوق رفتنم!