X
تبلیغات
ما و کانادا - بازار کار در مونترال با استناد به رشته های متفاوت + هدیه ای از یک دوست

ما و کانادا

بازار کار در مونترال با استناد به رشته های متفاوت + هدیه ای از یک دوست

سلام به همگی 

پیرو قولی که قبلا" بهتون داده بودم میخواستم در مورد بازار کار در مونترال مطلب بنویسم اما به این نتیجه رسیدم که من در مورد رشته تحصیلی خودم میتونم نظر بدم. هیچوقت نمیدونم بازار کار یک پرستار یا یک وکیل یا .... چطوره. چند وقت پیش چند دوره میزگرد در وبلاگ خورشید شب دیدم که به نظرم خیلی جالب و کاربردی اومدند. میخوام از این ایده استفاده کنم و چنین کاری رو در مورد بازار کار در مونترال پیاده کنم. 

اما بیشترین میزان اطلاعات را میتونیم از ایرانی هایی بگیریم که الان در مونترال ساکن هستند و یا مشغول به کار شده اند یا اینکه مشغول بازاریابی رشته تحصیلی خود هستند. امیدوارم صدای من رو از این وبلاگ بشنوند و اطلاعات خودشون رو با بقیه به اشتراک بذارند

*** این پست یک کار گروهی هست و اگر قراره به نتیجه برسه توسط تجارب بقیه باید به یک جایی برسه. اگر دوستی در مونترال دارید این پست را بهش معرفی کنین و بگین بیان و در این آمارگیری شرکت کنند. در غیر اینصورت من نمیتونم از این مطالب نتیجه مناسبی بگیرم. 

اطلاعات دریافتی دوستان را جمع آوری میکنم و به محض اینکه به نتیجه قابل قبولی رسیدم، تجربه خودم در مورد رشته خودم رو هم مینویسم، در نهایت همه را پابلیش میکنم. اولین مزیتی که این کار میتونه برای شما که هنوز ایران هستید داشته باشه اینه که میتونین یک دورنمای نسبی از بازار کار رشته تون توی مونترال داشته باشید..اگه دیدین اوضاع مناسب نیست میتونین مثلا" یک برنامه ریزی کنین که فقط درستون رو اینجا بخونین و بعد برین یک جای دیگه یا حتی از همون اول برین یک شهر دیگه.   خوب این باعث میشه که از همون اول نرید وسایل لوکس خونه بخرید و بدونین تا مدتی باید دانشجویی زندگی کنین. 

فکر کنم بعد از جمع بندی و ارائه این پست وظیفه خودم رو در قبال شما انجام دادم ... بهتره شما هم بذارین بقیه اش را زمانی که خودتون اومدین تجربه کنین.... اما از من به شما نصیحت :

زمانیکه میخواهید یک کاری را انجام بدین اونم به اهمیت مهاجرت همه جوانب رو در نظر بگیرید. متاسفانه به دلیل شرایط حاکم، اینجا الان پر شده از ایرانی هایی که یا به دلیل کنجکاوی! اومدن یا پز دادن به فامیل که ما اومدیم "خارج" یا ......... باور میکنین هنوز خیلی ها واضحات رو نمیدونند؟ از آب و هوا شروع به نالیدن میکنند تاااااا دیدن سگ توی خیابون و کوچک بودن خونه و لهجه بد کبکی ها و .... واقعا" من میمونم... خوبه حالا در دنیای اطلاعات و اینترنت زندگی میکنیم. یعنی دانستن این مطالب اینقدر سخت بود؟؟؟؟ یا مثلا" میپرسین که دلتنگی ما رو اذیت نمیکنه؟؟؟؟ خوب معلومه که میکنه!!!! من خودم 8 ماه بعد از اومدن اونقدر دلتنگ شدم که یک سفر برگشتم ایران. توی فرودگاه خانواده ام منو نشناختند ده کیلو وزن کم کرده بودم. معلومه آدم از اینکه خانواده اش، دلبستگی هاش، خاطراتش و .... رو بعد از اینهمه سال زندگی بذاره و بیاد یک جای جدید حالش بد میشه... اما مهم اینه که چطور با این قضیه کنار بیایید. بشینین همچنان غصه بخورین یا با واقعیت روبرو بشید. بپذیرید که این اتفاق افتاده و این کار رو کرده اید حالا باید به اتمامش برسونین.. اینجاست که تفاوت آدما با هم معلوم میشه. 

بعضی موقعها به این نتیجه میرسم که نسلهای قبلی ما که یک چمدون برمیداشتند و بدون اینترنت مهاجرت میکردند راحت تر بودند... 

خوشبختانه خانواده من آدرس این وبلاگ رو ندارند که من بخوام برای خوش اومدن اونا مطلب بنویسم تا به حال هم هر چه براتون نوشتم برداشت و احساس خودم بوده. من خودم همین راه و روشی را که تابه حال رفته ام ادامه خواهم داد. چون بهش ایمان دارم. چون اعتقاد دارم آدما خودشون حال خوب یا بدشون رو تعیین میکنند. محیط درسته که مهم و موثره اما خود آدم موثر تره. آدم غمگین و غرغرو در بهترین نقطه دنیا هم غمگین و غرغرو میمونه... این تصمیم دیگه با خود آدمه که بخواد کدوم راه رو ادامه بده... 

منتظر کامنتهای مرتبط با بازار کار هستم. امیدوارم پست خوبی از این همکاری در بیاد. البته ما سابقه جالبی از کار گروهی نداریم اما امیدوارم این دفعه استثنا بشه!

یک عالمه انرژی مثبت برای همه شماهایی که این متن رو خوندید

چه موافق چه مخالف!

شاد و سلامت باشید  

=============================

دوستی نازنین که از معدود دوستان ما در اینجا هستند، لطف کرده اند و در تکمیل این پست من نظر خودشون را برایم فرستاده اند که در زیر برایتان درج میکنم: 

زیاد اهل نوشتن نیستم. بیشتر میخوانم و اگرعقیده ای داشته باشم برای به کرسی نشاندنش جنجال نمی کنم. این نوشته به احترام دوستی است که تلاش های صادقانه اش برای تقسیم آنچه دیده و آنچه در دل دارد را شاهد بوده ام و برای این همت و صداقتش ارزش قائلم. امیدوارم که این نوشته کوتاه به کارش بیاید.

ده ماه پیش، یعنی اول جولای 2011 من و همسرم در فرودگاه مونترال پیاده شدیم. ساعت 2و 45 دقیقه بعد از ظهر جمعه. روزی که قرارداد افتتاح پرونده مهاجرت را در دفتر وکیلمان در تهران با ترس و لرز و ناباوری امضا کردم تازه 5 ماه از ازدواجمان گذشته بود و آن روز که در فرودگاه مونترال بودیم حدود 4 سال. نه من دیگر آن آدم دفتر وکیل بودم نه همسرم . ناباوری و خیال بافی و هیجان در طول این مدت جای خودش را به خستگی کشنده انتظار و تحمل سردر گمی داده بود. روزهای آخر تهران، دیگر هیجان نداشتم، خسته بودم. به معنای واقعی کلمه. با تک تک سلول هایم نیاز به تغییر داشتم. حس تمام شدن داشتم.

 پس حال تو را می فهمم. خرم از پل نگذشته و خوشی زیر دلم نزده. حال ایرانم را فراموش نکرده ام. حالا ده ماه است از وصلت من و رویای چندین و چند ساله ام گذشته و حاضر نیستم حتی لحظه ای به آن روزها برگردم.

داستان ما  هجرت کرده ها حال گنگ خواب دیده ای است که میخواهد رویایی را که دیده برای جماعتی گرفتار ثقل سامعه تعریف کند اما......او عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش......

مهاجرت فقط تغییر جغرافیایی نیست . دنیایت زیر و رو می شود. آنوقت تو از دنیایی  میگویی که مخاطبت با کیسه پر از سئوالش آن را درک نکرده. صحبت بهتر و بد تر نیست صحبت تفاوت است.

دنیای بعد از مهاجرت را فکر تازه متولد شده تو میسازد: گر بود اندیشه ات گل گلشنی ور نه ........

اما تند نرو! ......تو که هنوز غربت و دوری و هزار درد دیگر را تحمل نکرده ای، پس عجله نکن و زود نگو من می توانم.غربت، دوری، بیگانگی و .... برای تو مهاجر آینده شاید فقط کلمات آزار دهنده ای باشند که رفتگان این راه دراز زیاد تکرارشان میکنند. ولی اینجا که رسیدی هر کدام غولی است که باید برای گذر از آن مرحله کشت. سخت تر از این حرف هاست ولی غیر ممکن نیست.اگر قدرت دوباره زاده شدن داشتی و تمام منم منم ها را سر راه که می آمدی در اتوبان ساوه یا قم دفن کردی..... شاید .

 اینجا بهشت نیست. حتی شبیه بهشت هم نیست. فرصت ها از تو دریغ نمی شوند ولی هرگز بی  بها و بهانه در اختیارت قرار نمیگیرند.پس هر چه تصویردر ذهنت ساخته ای را خراب کن و فتیله توقع را تا حد امکان پایین بکش.

اینطور که باشی، دنبال کار هم که بگردی اگر صدمی  هم نشد به دنبال صد و یکمی می گردی.... مونترال نشد هم مهم نیست، زمین خدا که قحط نیست.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:51  توسط   |